تبليغاتX
music

نغمه های تنهایی شقایق
نغمه های تنهایی شقایق
تمام زندگی را از دریا بیاموز زیرا برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد
بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره...حس میکنم پیش منی وقتی که بارون می باره... یکشنبه نوزدهم آبان 1387 21:15
 

       

    

 همان گونه که امدم از خیالت پاک می شوم

ارام، نرم، اهسته، بی چرا و بی صدا

قول می دهم ذره ای صدای رفتنم

ارامش سکوتت را بر هم نزند

ای کاش می فهمیدی دلم برای تمام دیدارهای پرشورمان چقدر تنگ شده

اما تاب و توان انتظارم نیست

من به همان بهانه ی کوچک اشناییمان می روم

شاید هم تو می روی

من برای ماندن خسته ام

حجم سرد این سکوت امانم را بریده

دلم برایت تنگ می شود

ای کاش کسی می دانست تا کی باید دلتنگ بود

چه فرقی دارد وقتی تنها حاصل بودنمان سکوت است و سکوت

انگار که نه کسی رفته نه کسی امده

بهار می اید چه باشم، چه نباشم

اما وقتی بهار را یافتی و در شگفتن ان سرمستانه لبخند زدی

به یاد بیاور چه کسی

مشتاق دیدن لبخند بهاریت بود و تو چه بی تفاوت دریغ کردی.....

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

به سراغت می آیم،آهسته و آرام... یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 22:48

به سراغت می آیم،

آهسته و آرام،

آنچنان که ترک برندارد چینی تنهاییت.

به سراغت می آیم،

تا تو را بیاموزم ،

که از پله ی تنهایی بالا روی،

چند قدم رسیده به خدا روی قله یکتایی برسی،

انجا که بتوانی خدا را لمس کنی.

به سراغت می آیم،

آنچنان که تو را برسانم به آن اوج هزاران پایی،

آنجایی که نو ک انگشتانت ستارگان را لمس کنند.

، به سراغت اگر آمدم

ستاره ا ی به من ببخش

که آنرا نگینی کنم برای انگشتر وجودم

                    

              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

اي عزيز رفته از دست... یکشنبه دوم تیر 1387 14:49

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغ هم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم، روزگارم، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم، از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود...

      

                   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد... شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:4

بدون اينكه من بخوام....

يه روز بدون اينكه من بخوام شروعش كردي.گفتي دنيا رو به پام ميريزي،هيچ كس رو مثل من دوست نداري.مي گفتي بيا يه عشق پاك رو شروع كنيم.

هميشه حرف مي زدي حرف هايي كه من هيچ چيزش را نمي فهميدم.من اصلا دوستت نداشتم.

شب ها زمزمه هاي عاشقانه ات را گوش مي كردم و روزها به خاطرش گريه ميكردم.

اين كه چقدر سنگ دلم واين همه عشق تو رو بي جواب مي گذارم.

هميشه منتظ بودي بگم دوستت دارم ...و من فقط برابر تمناي تو سكوت مي كردم.

رفتي سفر.... قرار بود چند روزه برگردي. وقتي چند روز شد يك هفته تازه ديدم طافتم تموم شده،

انگار تموم آدم ها برام تو شدن.نفهميدم چرا تنهام گذاشتي، شايد مي خواستي تنبيهم كني وشايدم امتحان!

هرچه بود بدون تو خيلي سخت گذشت. شب ها و روزها دنبال عادت حرف هات بودم . به تحليل مي رفتم و با هر تلنگر اشكم سرازير مي شد ، كارم شد مرور خاطرات توو تكرار حرف هات. شب ها به آسمان نگاه مي كردم و ستاره اي
 كه تو براي عشقمون انتخاب كرده بودي رو دنبال مي كردم ، ستاره ي پر نور زندگي ما كه تو به من بخشيده بودي.....ديگه احساس پوچي مي كردم و مي خواستم خودم رو از اين زندگي بدون تو خلاص كنم. مني كه خودم رو سنگ دل ترين آدم مي دونستم حالا عاشق تو بودم .

چقدر اون روزها اشتباه كردم و تو رو تنها گذاشتم . حالا خودم درد تنهايي يك عاشق رو مي فهميدم . .......

بالاخره آمدي.... سفر چند ماهه تموم شد ودنيام تغيير كرد. حالا ديگه تو اون عاشق نبودي و تو نگاهت هيچ جيز نبود. چشم ها ودست هايت سرد و يخ بودن ، جامون عوض شده بود و حالا تو از من عاشق بيزار بودي.

فكر كردم اگه بهت بگم دوست دارم شايد اوضاع عوض بشه. آخه تو هميشه آرزو داشتي ابن جمله رو از دهان من بشنوي . اما وقتي با تمام احساسم بعد ار تعريف شب ها و روزهاي تنهايي بهت گفتم دوستت دارم چنان سرد نگاهم كردي
كه دلم لرزيد. گفتي دوست داشتن تو ديگه به درد من نمي خوره وبرام مهم نيست. شكستم ...

آرزوها دست از سرم بر نمي داشتن ، فقط مي خواستم يه بار ريگه با صداي گرم منو خطاب كني و كاش فقط يه بار ديگه بگي دوستم داري.....

دوباره رفتي سفر اين بار بدون بازگشت و براي هميشه.

يه روز بدون اينكه من بخوام شروع كردي و حالا باز بدون اين كه من بخوام تمومش مي كني.

حالا ديگه ستاره عشق ما كم نور ترين ستاره آسمان هاست.......

 

                    

                     

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

من هوای گریه کردن تو صدای گریه من پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 22:43

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين ميکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ اين دل ِ تنهای ِ غمگين ميکنم.

 

 من می پذيرم رفته ای،

و بر نمی گردی همين!

خود را برای ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

 

 کم کم ز يادم می روی،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخی اش

صد بار تضمين ميکنم.

            

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

روزهاي تنهايي سخت نيست ...سرده . . . جمعه چهاردهم دی 1386 21:16

مشتاق تر از ديروز . .                                                      .

 

نمي دانم چند سال پيش بود ....

من بودم و تنهايي              خيابان و ازدحام مردم

 

تنها و خرسند از اين تنهايي

 

تو آمدي با آن اسب سياه آهنينت

 

         نگاه كردي و دل نبستم

 

دام انداختي اما گريختم

                                           وباز فردا تكرار قصه امروز

وآنچه نبايد !!

                          دل بستن

اما نه با نگاه اول

                                          با تداوم نگاه در روزهاي بعد

 

مي خواستمت ...اما نه !!             محتاج بودم به خواستنت

 

مشتاق به ديدنت                           و معتاد به طنين نفس هايت

 

             و حالا مي خواهمت هنوز

 

مشتاق تر از ديروز . . .

                                  

                           

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

ديروز بهار بود همان روزي كه تو رفتي ....اما زمستونم بود ....زمستون آرزوهاي بر باد رفتم.... سه شنبه هشتم آبان 1386 22:4

به تو می اندیشم

نه به ابر...

نه به اب...

نه به برگ...

نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
همه را می شنوم,می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی,
تک وتنهابه تو می اندیشم!
همه وقت,
همه جا,
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
توبدان این را
تنها تو بدان
تو بیا,
توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو,به جای همه ی گل ها بخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
پاسخ چلچله هارا توبگو!
قصه ی ابرها را تو بخوان!
تو بمان با من,تنها تو بمان!
در دل ساغرهستی تو بجوش!

من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!

 

        TinyPic image

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

زود زود از تو دلم تنگ است . . . سه شنبه هفدهم مهر 1386 20:38

گرچه با من مي نشيني

 

       دير دير 

اما. . .

               زود زود

 

از تو دلم تنگ است

     زود زود

 

         از انفجار بغض لبريزم

 

مثل يك عصر غبار و مه

 

                        غم انگيزم

عصر باران و عبور برگ

 

كوچه هاي خلوت و خاكي

 

                         در هواي چشمهاي تو

                        من ز چشم آه مي ريزم. . .   

     TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

نشانه ها و معجزات........ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 10:31

چه می بینید ؟  چه می شنوید ؟  چه احساس می کنید؟

 

وقتی سوزان شنید که در هر دو دانشگاه هاروارد و براون قبول شده برای گزینش بهتر ، از پدرش کمک خواست ، پدر اظهار داشت هر دو دانشگاه عالی است ولی خودت باید تصمیم بگیری.

درهمین لحظه زنگ در خانه به صدا در آمد ، کسی در آستانه در ایستاده بود که می گفت گم شده است و برای راهنمایی آمده بود .

او گرمکنی بر تن داشت که روی آن با خط درشت و به رنگ زرشکی نوشته شده بود: ((هاروارد)).

 

ممکن است در زندگی ما به این  نشانه ها برخورد کرده باشیم ولی توجهی نکرده ایم.

 

آیا این نشانه ها اتفاقی هستند ؟

 

Sagittarius

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تقديم به . . . شنبه هفدهم شهریور 1386 18:10
تحقق بخشيدن به افسانه شخصي يگانه وظيفه آدميان است

همه چيز تنها يك چيز است. و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي.

centeur

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تولدم مبارک ...... ای کاش من به جای تو میرفتم ..... جمعه نهم شهریور 1386 22:7

تولدم مبارک

فاتح شدم...

 

خود را به ثبت رساندم...

 

خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم...

 

و هستيم به يك شماره مشخص شد

 

پس زنده باد هزار

 

صادره از  دشت شقايق ها

                                            "فروغ"

 

  TinyPic image


  كاش ميشد من به جاي تو ميرفتم ...

 وقتي تو نيستي رنگ دريا را دوست ندارم ...شب به پايان ميرسد ، شب را نيز دوست ندارم

از لابه لاي مريم هاي خفته با فانوسي كم سو راهي به سويت مي جويم و تو نيستي

نيستي كه ببيني چقدر آسمان امشب زيباتر است ..اما اين آسمان را نيز دوست ندارم ..

روزهاست كه ار قاصدك خوش خبرم بي خبرم . شايد اينبار او مرا دوست نداشت ..شايد اينبار
باري فزون تر در پيش داشت واي كاش در لحظه ي سنگين وداع چشمهايش را به زمين ميدوخت
تا نمي توانستم از نگاهش تنديسي سازم از جنس پروانه هاي دشت خاطره .

عقربه هاي زمان به كندي مي گذرند شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان كنند اما ياسمن ها نيز اين
را مي دانند كه كاري از دست من ساخته نيست و تنها در كنج خلوت اين اتاق من ماندم و تجسم يك رويا و اشك هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به سوي آسمان بي كران هستي ، صدايش ميكنم و صدايي نمي شنوم ، كلامش را مي خوانم و خوانده نمي شوم ...به خاك مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاكي و قداست فرشتگانت ، اگر گاهي آني نبودم كه مي خواستي دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير .

لحظات در گدرند و از آن ها چيزي نمي ماند جز لحظه هاي خاموش بيداري . بازهم بهاري ديگر
در راه هست ، مي گويند بهار فصل زيبايي هاست اما تو خودت خوب ميداني كه بهار من هيچ گاه باز نخواهد گشت .

بغض عجيبي در گلويم بهانه تو را مي گيرد ، هر دم با قطره هاي گرم مرا ميسوزاند ، شكايت ها در نهان دارد و مي داند كه اگر لب گشايد از من چيزي باقي نخواهد ماند تا به نجواي شبانه اش تسلي بخشم ، آرامش كنم و قاب عكس خالي كنار پنجره را برايش با تصوري خيالي مزين كنم .

گاهي وقتها قلب زمانه از سنگ مي شود و اينگونه سرنوشت ردپايي عميق بر پيشاني آنهايي كه ماندند و سعادت نداشتند نقش مي زند .

 

              TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

پائلو كوئلیو... شنبه بیستم مرداد 1386 13:2
تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درك می كنیم كه بگذاریم نا منتظره رخ دهد.

خداوند هر روز همراه با خورشید لحظه ای را به ما می بخشد كه در آن می توانیم هر آنچه را كه ما را ناشاد می كند دگرگون كنیم.هر روز می كوشیم وانمود كنیم كه این لحظه وجود ندارد . وانمود می كنیم كه این لحظه را نمی فهمیم كه وجود ندارد كه امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود.اما هر كس به روز خود توجه كند آن لحظه جادویی را كشف می كند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد كه بامدادان كلیدی را در قفل در می چر خانیم. در لحظه سكوت بعد از شام در هزارو یك چیزی كه مشابه می نمایند.این لحظه وجود دارد-لحظه ای كه در آن همه توان ستارگان به ما می رسد و می كذارد معجزه كنیم.

خوشبختی یك بركت است-اما معمولا یك فتح است. لحظه جادویی روز یاریمان می كند تا دگرگون شویم وادارمان می كند به جست و جو ی رویاهامان برویم. رنج خواهیم برد .لحظه های دشواری خواهیم داشت. ما یوس می شویم-اما همه اینها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند.و در آینه می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم .

بدبخت كسی است كه می ترسد خطر كند. چون شاید او همچون كسی كه رویایی برای دنبال كردن دارد با نومیدی و یاس و رنج روبرو نشود.اما هنگانی كه به گذشته می نگرد-چرا كه ما همواره به گذشته می نگریم-آوای قلبش را می شنود كه:با معجزاتی كه خدا در هروز تو كاشته بود چه كردی؟ با استعداد هایی كه پروردگارت به تو سپرده بود چه كردی؟در گودالی دفنشان كردی چون می ترسیدی از دست شان بدهی. پس میراث تو این است:یقین كه زندگیت را به هدر داده ای.

بد بخت كسی است كه این واژه ها را بشنود .چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.

پائلو كوئلیو

Centaur

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

به تو می اندیشم ........... شنبه ششم مرداد 1386 11:22
  

درگلستانه..

 

دشت هايي چه فراخ !

كوه هاي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم !

پي خوابي شايد ،

پي نوري ، ريگي ، لبخندي .

پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود كه صدايم ميزد .

پاي نيزاري ماندم ، باد مي امد ، گوش دادم :

چه كسي با من حرف ميزد ؟

سوسماري لغزيد .

راه افتادم .

يونجه زاري سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك .

لب آبي

گيوه ها را كندم و نشستم ، پاها در آب :

 " من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است !

نكند اندوهي سر رسد از سر كوه .

چه كسي پشت درختان است ؟

هيچ ، مي چرد گاوي در كرد .

      

ظهر تابستان است .

سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است .

سايه هايي بي لك

گوشه اي روشن و پاك ،

كودكان احساس ! جاي بازي اينجاست .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست ، زيبايي هست ، ايمان هست .

آري

تا شقايق هست زندگي بايد كرد .

در دل من چيزي است ،

مثل يك بيشه نور ،

مثل خواب دم صبح

وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت ،

بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند "

                                                 

                                                   سهراب سپهري

TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی ... سه شنبه یکم خرداد 1386 22:26

اولين نگاه

اولش یه نگاه بود، یه جرقه، یه صدا
بعد از اون دیگه چشاش می گفت بیا
چشمای اون بوی رویاهامو داشت
توی ابرای سفید جاده ها
دو تا دستاش منو آسمون می برد

آسمون ابری ستاره ها
دیگه زندگی حال عجیبی داشت
انتظار توی خیال انتها

انتظار چشمای روشن اون
دیگه عادت شده بود برای من
عادت دیدن روی ماه اون
مث تعبیر امید بود واسه من
با صدای پاش دلم پر می کشید
دلی که دیگه فقط اونو می دید
تا سفر دست اونو ازم گرفت
بردشو، بردش و بردش تا بهشت
تموم رویاهای من داشت می سوخت
می سوخت و به آسمون هی چشم می دوخت
چشم می دوخت تا بلکه پیداش بکنه
بگه که عاشقشه، دیوونشه، دوسش داره
اما دیگه کسی نبود جواب بده
صدای خستمو التیام بده
آره، راست بود سفر دراز تو
سفر روشن رویاهای تو
گریه‌ي من دیگه فایده‌ای نداشت
اون دیگه برنمی گشت، بدون من زندگی خوبی داشت
کاش قلبم و پس می دادی ای بی وفا
انگاری اصلاً نبوده اون نگاه!

***********

نویسنده:..::دختری از جنس باران

www.2neshan.com

            TinyPic image

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تو مرا پیدا کن تویی که در من گم شده ای..تو از من هم به من نزدیکتری .. سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 19:40
رو به آسمون کرد و گفت از بین این همه ستاره کدومشون رو بر می داری

خیلی وقتها آدم ها برای انتخاب کردن بین چند چیز اونقدر دو دل و وسواسی می شن

که تا حد جنون پیش میرن وآخر سر هم معلوم نیست بتونن درست انتخاب کنن یا نه!

نسیم ملایمی پهنای صورتمون رو به آرومی نوازش میداد تکیه دادم بهش و گفتم اون

ستاره رو می بینی ! همون رو بر می دارم بعدش هم حدود چند دقیقه ای اندر مزایای اون

ستاره و دلیل انتخابم براش توضیح دادم!

چند لحظه ای گذشت برگشت و نگاه معنا داری کرد و گفت

از کدوم ستاره ها داری می گی ؟!

من که چیزی نمی بینم !

گفتم خوب دقت کن اون ستاره رو میگم و با دست به سمت ستاره ای که وجود نداشت

اشاره کردم و گفتم

ببین اونجاست!اون ستاره ای که من می بینم همون ستاره ای که...............

اولین رمز انتظاره

اولین رنگ نگاه منه

اولین زیبایی تو ذهنمه

اولین خواستن من تو زندگیمه

اولین گشاینده دریچه قلب منه

اولین کوشش من برای تمام عمرمه

اولین واژه ای که برای قلبم معنا پیدا کرد

اولین تصویر یه که تا حالا در ذهنم حک کردم

اولین بها نه ای که بهانه ای برای داشتنش ندارم

اولین صدایی که طنینش پایان بخش نجوا های دیگه ست

واولین سلامی ست که بدون خدا حا فظی ها برای من معنا پیدا کرد

اون ستاره که می بینی تنها انتخاب من بوده بدون شرط و بی قید!

چه ببینمش چه نبینمش!چه خودش رو به من نشون بده چه مجبور

باشم با تصویرش تنها باشم!مهم نیست! مهم این که اگر انتخابش

کردم زیر قرارم با خودم نزنم ! آ رام تکیه زد بهم و گفت

حالا دیدمش چقدر زیباست و چقدر تنها..............

     TinyPic image

 

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تو کی هستی که شروعت زندگی بود... سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 22:30

تو کی هستی...

  تو کی هستی ؟ نمی دونم
  از کدوم ایل و تباری

  که شروعت زندگی بود
 ای که از جنس بهاری

 تو کدوم ستاره ای نور

 که چشات پر از فروغ

 یا کدوم وسعت نابی

 که صدات پر از بلوغ

 تو کدوم وسوسه هستی

 که نبودنت شکسته
 از کجای خواب و رویا

شب من دل به تو بسته

می دونم کوچه قلبم
تنگ و تاریک و حقیر ِ

اما كاشكي تو بدونی

که دلم پای تو گیر ِ

                 

   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

دلم برای نگاهت بهانه میگیرد,دلم اگر بروی چون یک کبوتر بی آب و دانه میمیرد... جمعه سیزدهم بهمن 1385 23:4

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و سوی دیگر سر نوشت...

این سو دستها در دست هم است و

و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است؟ تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگیمان؟

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ٬

به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظهء جدایی ما و چه غم انگیز است٬

لحظهء خداحافظی ما!

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم... و آن سوی زندگی یک علامت سوال٬

در آخر قصهء من و تو دیده می شود!

آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟ سرانجام این داستان٬

به کجا ختم خواهد شد؟

ای سر نوشت! تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار

و بگذار بعد از این همه غم و غصه و این همه انتظار٬

به آنچه می خواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!

این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل٬

و آن سوی زندگی یک سر نوشت است

و یک عالم بی خیالی!

ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!

این داستان عاشقیمان را می توان در قصه ها نوشت...

داستانی برای عاشقان٬ برای آنهایی که می خواهند عشق را تجربه کنند...

و بدانند٬

یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق چرا گریان؟

آری سرنوشت آنها همین است!!!

غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر

                           یا خوشحالی٬ یا گریه و زاری!

www.hamsar.tk

  www.daftareeshghe.blogsky    

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

مرا از یاد خواهی برد میدانم.... سه شنبه پنجم دی 1385 17:6
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و من از دیدگان سرد تو یک روز
میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت

من این را خوب میدانم
که روزی هم ، مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را
که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهی برد
تو از یادم نخواهی رفت
و چشمان تو

هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و میدانی که از یادم نخواهی رفت

     

   TinyPic image


 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.. چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 13:4

اگه تو مال من بودي

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد

اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد

مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد

اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن

ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن

اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم

من چي مي خواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم

اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود

اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد

قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت مي شد

اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور

يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام

بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام

اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت

شمعي كه پروانه داره ، اشك غم انگيز نمي ريخت

اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت

اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي

پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

    

                              

                                   کاش آن آیینه ای بودم من

                            که به هر صبح تورا می دیدم

                       می کشیدم همه اندام تورا در آغوش

                      همه اندام تو با آنهمه پیچ آنهمه تاب

                           آنچه از باغ لبت می چیدم

                               گل صد بوسه ی ناب

 

   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

دوستت دارم قاصدکم خیلی زیاد ... جمعه هفتم مهر 1385 21:46

     

برای تو می نویسم ....

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست
...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی
...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی
...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است
...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است
....

برای تويی كه قلبت پـاك است
...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است
...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است
...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است
...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

       

   

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

فردا اگر ز راه نمی رسید من تا ابد با تو می ماندم !!! جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 13:49

مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن مي‌گويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژه‌اي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟

هان! اي مردم عصر يخي، مي‌گوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانه‌هاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطره‌هاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونه‌هايشان جاري مي‌شود
.
مي‌گفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن مي‌گوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نمي‌شنوند
.
عشق را هميشه به آتش تشبيه مي‌کرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعله‌هاي حيله که خانمان عاشق را مي‌سوزاند مي‌گفتيد
.
مي‌خواهم بدانم وقتي از عشق سخن مي‌گوييد اين نقابي که به چهره‌تان مي‌زنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر مي‌شود. کاش مي‌دانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد
.
وقتي سخن ا زعشق به ميان مي‌آيد عکس يک قلب مي‌کشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟

من کتابهاي شما را خوانده‌ام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشته‌ايد اما مي‌خواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون مي‌آيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم.
«
نويسنده: دختري از جنس باران
»

2neshan.com


نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بهانه ها جاي حس عاشقانه را زود ميگيرند... یکشنبه پنجم شهریور 1385 11:20

حوا بي آدم شد...
آه... باران، شعر قشنگ زيستن کجاست؟

چقدر بايد دنبال حقيقت باشم؟
حقيقت کجاست؟
اين روزها چقدر آسمان نامهربان شده است
هيچکس حرف ستاره‌ها را به درستي نمي‌فهمد،
هيچکس براي سرخ شدن گونه‌هاي دل يک عاشق تره هم خرد نمي‌کند.
آه! انسان... اشرف مخلوقات، کجاست؟

مايه فخر خداوند به خود.... آن زمان که بعد از آفرينش آدم گفت: «فتبارک الله احسن الخالقين...»
حوا مگر همدم آدم نبود... مگر خداوند نگفت من زن و مرد را براي هم و مايه آرامش هم آفريدم؟
...
چه شد که اين روزها قلب آدم مثل روزهاي نخستين خلقت براي حوا نمي‌‌تپد
...!
ديگر نه آدم، آدم است

نه انسان، اشرف مخلوقات...!
شايد به همين جرم آدم را از بهشت بيرون کردند
.
به جرم پيمان شکني
...
دلم براي حوا سوخت
...
همين ديروز
...
وقتي شنيدم بي آدم شد
...!

نوسنده :دختری از جنس باران

2neshan.com

                   


 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

...تقديم به بابا ي مهربونم كه زيبا ترين شعر عشق رو به من آموخت .... دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 17:58

 

      Image hosted by TinyPic.com

    

مي دونم كه اين كلمه ها هيچ وقت نمي تونند بيان كنند كه پدر اوج محبت و دوست داشتنه ،ميدونم كه اين ها نمي تونند عشق فرزند رو نسبت به پدرش بيان كنن ولي ...

مي خوام بگم كه باباي مهربونم دوست داشتنم هيچ حد و مرزي نداره و ميخوام اينو بدوني كه بدون تو منم نيستم

هميشه برام بمون ....هيچ وقت اون چشماي پر از عشق و محبتت رو ازم دريغ نكن .....هيچ وقت گرماي دستات رو ازم نگير .....با با ي خوبم روزت مبارك

فردا روز پدر ،حتما تا حالا براي پدرتون هديه گرفتيد ،فردا دستاي مهربونش رو مي بوسيد و كادوي قشنگتون رو با يه دنيا عشق بهش تقديم مي كنيد ،تا به حال شده كه به دستاش خوب نگاه كني ،تا حالا شده توي چشماي مهربونش كه پر از عشفه زل بزني ،اين حس و داشتي كه اگه يه شب بابا خونه نباشه خونه اصلاصفا يي نداره ،پدر و مادر بهترين نعمت هايي هستند كه خدا به ما داده ،ما بايد خيلي از خدا ممنون باشيم چون خيلي ها از داشتن نعمت پدر يا مادر محروم شدند ...

اي عزيز ترين عزيزها ،خداي مهربون،سايه ي پدر و مادر هاي مارو جاودانه ساز و بهشون عمري طولاني و با عزت بده و به ما هم نيرويي عطا كن كه هيچ وقت از ياد نبريم 

كه خود ما هم يه روزي به سرزمين كهنسالي پا ميگذاريم ::::.......::::

                         

                            روزت مبارك باباي نازنينم

    Image hosted by TinyPic.com

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تو كه حرفامو شنيدي حتي گريه هامو ديدي پس چرا مثل پرنده از كنارم پر كشيدي جمعه سی ام تیر 1385 11:29

نفرين بر آن دستي که بين من و تو جدايي افکند

آمدي... از راه دور... با يک سبد سيب سرخ بهشتي... صدايت عطر و بوي بهاران را به خانه‌ام آورد. نفست گرم بود. دستهاي سردم را در يک روز پاييزي به نفس گرم تو سپرده بودم...
گرماي صدايت،‌ نفست و وجودت را هر روز از سيم تلفن به روحم تزريق کردي. دستت را از فراسوي مکان به سويم دراز کردي و موهايم را شانه زدي. برايم چراغ آوردي وقتي در تاريکي بي‌همزباني اسير خفاشهاي وحشت شده بودم. با من سخن گفتي. از لحظه‌هاي تنهاييت گفتي. من هم ميهمان تنهايي قلبت شدم. ديگر من و تو آن من و توي گذشته نبوديم. دو کبوتر عاشق بوديم که در آسمان زندگي به پرواز درآمديم. از هر دري مي‌گفتيم و با هم نفس مي‌کشيديم
.
افسوس... افسوس که دوران خوشي من و تو زود به پايان رسيد. مي‌داني از کدام لحظه سخن مي‌گويم... خوب مي‌داني چه مي‌گويم... همسفر من! با من فرياد بزن «نفرين بر آن دستي که بين من و تو جدايي افکند

نوسنده :دختری از جنس باران

2neshan.com
                                       

      


                                                                            

 

و تو کاش می دانستی
که شادی ات...
دنيای من است
...
و اندوهت... ويرانی لحظه هايم
!
و هيچ نمی دانی

که چگونه در خنده هايت به اوج می رسم
...
اما کاش می توانستم نشانت دهم

که با هر نفسم
...
دانسته و يا ندانسته
...
می پرستمت !

دوستت دارم!

                                          ~*~Pixy-Girls Group~*~  

             تقديم غريبه كردي مهربوني رو دو دستي چشماتو بستي و راحت همه پل ها رو شكستي

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تقديم به همه ي مادراي مهربون كه حتي قطرات باران هم در بنايشان نا توانند ..... شنبه بیست و چهارم تیر 1385 14:51

قبلا از هر چيزي مي خوام روز مادر رو به مامان خوب و مهربونم تبريك بگم و همچنين به همه ي شماهايي كه ميايد وبلاگم رو مي بينيد

يه چيزي مي خوام بگم فكر نكنين كه مي خوام نصيحت بكنم .....هيچ وقت دل مادرتون را با حرفايي كه مي زنيد رنجور نكنيد ... بايد خدا رو شكر كنيم كه مادرمون هست و مي تونيم دستاشو لمس كنيم و بر گونه هاش بوسه بزنيم ،

مگه چي ميشه اگه هر روز دستاي مهربو نش رو ببوسيم و پيراهنش رو ببوييم ...مادر براي خدا عزيز است اما نه انقدر كه شفاعت مادري براي فرزند بي محبت و حقيرش را بپذيرد....مامانم روزت مبارك از خدا مي خوام كه

شونه هاي مهربونت هميشه پناهگاه خستگي هام باشه ....دوست دارم

                                                

                                                                  


سنگ قبر عاشقيمون پر شده از يادگاري رفتنت يه جور نشونس، تو ديگه دوسم نداري


يه روز مياد كه اسم تو صداي هق هقم بشه

                                   يه روز مياد كه خنده هات ياس و شقايقم بشه

يه روز مياد كه ياد تو همدم لحظه هام بشه 

                                              زمزمه هاي اسم تو اسم ترانه هام بشه

يه روز مياد كه با نگات يه لحظه زندگي كنم

                                         رد چشا تو بگيرم با هاش دوندگي كنم

يه روز كه از خدا همش سراغ اونو مي گيرم

                                            اگه خدا بهم نگه اخذ تو روياش مي ميرم

واي اگه اون روز برسه من ديگه هيچي نمي خوام

                                            با بودن كنار تو با غصه هام كنار ميام

حالل تو غربت صدام ، تو التهاب لحظه هام

                                               تو خلوت ستاره ها تو هجرت پرنده ها

د شهابو مي گيرم تا برسه به كوي تو

                                     رو پشت ابرا ميشينم تا دل بدم به بوي تو

    


تا کی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و

تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا
.....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟
...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است
!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست
!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم
....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

        

     تا ابد مال مني ستاره ي قشنگ من زندگي ام مال تو اي همه ي وجود من

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

عزيزم هديه ي من واست يه دنيا عشقه زنگيم با بودنت درست مثل بهشته جمعه نهم تیر 1385 12:5

امروز روز تولد بهترين و قشنگترين گل زندگي منه ،امروز روز تولد همون گلي است كه با بو ييدنش به آرامش رسيدم ،آره امروز روز تولد تمام هستي منه ،تولد هموني كه من بدون او نمي تونم نفس بكشم ،تولد همون زيبايي كه من قد يه دنيا دوسش دارم و همچون معبودم مي پرستمش ،

تولد قاصدكي كه لحظه اي از زندگيم بدون او سپري نمي شه ،امروز روز تولد عشق منه (........) وقتي از خنجر خيانت يک رفيق زخمي بودم و مثل يک گل خشک بي‌مصرف روي خاک باغچه افتاده بودم؛ اصلا فکر نمي‌کردم تو به سراغم بيايي و مثل خورشيد با نوازش دستان گرمت، بدنم را زنده کني. فکر نمي‌کردم که تو اين همه مهربان باشي که يک پرنده زخمي را آب و دانه بدهي. کاش تو را زودتر شناخته بودم . کاش زودتر تو را به تنهاييهاي خودم دعوت مي‌کردم. عزيز مهربان من! اين قلب من و اين روح سرگردان و تنهاي من! همه اش براي تو... دلم مي‌خواهد هر وقت هواي چشمانم ابري شد، روبرويم سبز شوي و دلداريم بدهي. دلم مي‌خواهد وقتي خيابانها شلوغ است دستم را بگيري تا در هياهوي رفت و آمد عابران گم نشوم.
عزيز مهربان من! اين جمله‌ها اگرچه قشنگ هستند ولي هيچوقت نمي‌توانند بگويند تو چقدر شبهاي مرا روشن کردي. وجودت برايم عزيز است، به زبان ساده مي‌گويم: «کسي برايم تو نمي‌شود
»
به اميد روزي كه فاصله اي بين ما نباشد و تولدت را با حضور خودت جشن بگيرم ....


اين شعر رو هم تقديم مي كنم به هموني كه خودش مي دونه هيچ كس تو قلبم نمي تونه جاشو بگيره...

تولدت مبارك     

تولدت مبارك عشق و اميد و هستي

الهي زنده باشي هر جاي دنيا كه هستي

تولدت مبارك رو بال تو نوشتم

فرشته اي كه با تو من راهي بهشتم

تولدت مبارك بهار بي خزونم

نمي تونم يه لحظه به دون تو بمونم

تولدت مبارك دلبر نازنينم

الهي زنده باشم خوشبختيتو ببينم

تولدت مبارك قشنگ و بهترينم

تو باشي و بمونم كنار تو شيرينم


از اين خرسه خيلي خوشم اومد مي خوام واسه خود خودت باشه .....

دوستت دارم

تولدت مبارک گل من

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!.... پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 15:39
Image hosted by TinyPic.com

بیش از عشق بر تو عاشقم
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم
.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام
.
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم
...
آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم

که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.
برای امروز و فردا

عهد می بندم

نهایت شادی را به تو هدیه کنم
.
عهد می بندم

نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم،

بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
و محبت تو را می پذیرم، بی آنکه دغدغه‌ي فردا داشته باشم

چون می دانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

نوسنده :دختری از جنس باران

2neshan.com

Image hosted by TinyPic.com

                    Image hosted by TinyPic.com


مرا با زخمهايم تنها بگذار
آسمان ابري به چه درد من مي‌خورد. حتي اگر پر از ستاره هم باشد من که نمي‌توانم آنها را ببينم و بچينم. وقتي ماه توي آسمان ديده نمي‌شود، چه شب باشد چه روز. چه فرق دارد خورشيد کجاي آسمان ايستاده باشد و بيدار باشد يا خواب؟ وقتي نوري از آسمان به زمين نمي‌رسد، اين چيزها چه فرق دارد
.
دعاي خير تو يا اينکه پشت سرم هميشه خوب مرا مي‌گويي، به چه درد من مي‌خورد. يک تن خسته، که هزاران زخم خورده است، مشتي الفاظ شيک و محبت آميز را مي‌خواهد چه کند؟ آن هم پشت سر؟ روزي که پيش تو بودم و با تو نفس مي‌کشيدم، حسرت يک «دوستت دارم» و «جانم» را بر روي دلم گذاشتي. الان مرا به چه مجوزي «عزيزم» خطاب مي‌کني؟

نياز امروز من همان نياز ديروزم نيست. وقتي در کنارم نيستي، چه خوب و چه بد، چه زنده و چه مرده، چه مرد و چه نامرد، براي من چه فرق دارد. پس بيش از اين تلاش نکن. تو سهم مرا از دوستي به من دادي. ديگر نيازي به گفتن اين قصه ها نيست. به خودت سخت نگير و با خيال راحت زندگي کن. من به رفتن تو با تمام وجود رضايت دادم و همه چيز تمام شد. حال تو بمان با رؤياهايت و مرا با زخمهايم تنها بگذار

نوسنده :دختری از جنس باران

2neshan.com

  

خدایا من را آنقدر بزرگ کن که در جهنمت  برای هیچ کس غیر از من

جا نباشد....

 

   

 

 

       

 


نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بعد تو دارم با تنهايي رفاقت مي كنم آروم آروم به نداشتن تو عادت مي كنم ... چهارشنبه دهم خرداد 1385 11:43
                 دوستت دارم       

               چرا دعا كردم

                به عهدي كه شكستي تو ،منه ساده وفا كردم

                 برايت شعر هم گفتم ولي گويا خطا كردم

                تو گفتي قلب پر مهرت برو جاي دگر بسپار

                 نمي داني به چه سختي دل از مهرت جدا كردم

                    پس از رفتن نمي دانم براي چندمين تكرار

                    خودم را در تو و عشق تو را در خود فنا كردم

                     اگرچه نام تو روي زبانم سخت مي چرخيد

                     ولي من باز هم اسم قشنگت را صدا كردم

                  تو رفتي و كسي از من نمي پرسد كه من آن روز

                        چرا در حال رفتن هم براي تو دعا كردم

                             

                                رفتي .....

                 رفتي و من نمي دونم كه چرا ، با چه بهونه؟؟

                 خيلي سخته كه بموني تنها تو اين زمونه

                 رفتي و اشك چشامو واسه يك لحظه نديدي

                     واسه دل شكسته يه شاخه گلم نچيدي

                  زندگي خيلي قشنگ بود وقتي كه تو بودي كنارم

                   اما از وقتي كه رفتي هيچ كسي رو دوست ندارم

                    چشماي قشنگ و نازت ديگه از يادم نمي ره

                  اما تو رفتي و اين دل داره از غصه مي ميره

                          نمي گم كه اين جدايي همه تقصير تو بوده

                                اگرم گناه من بود ، واسه رفتن تو زود بود

                   من مي گم جدايي سخته اما تو گوشت به من نيست

                       اوني كه به جاي من باز اومده تو قلبت كيست؟؟؟

                           بر مي گردي ،اما ديگه واسه تو جايي نمونده

                      مرغ عشقو از روي قلبم بي وفا يي هات پرونده

                                  

      

             

                                                    

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

عاشقان مغرور هرگز به هم نمی رسند ....... سه شنبه دوم خرداد 1385 14:14

من پذیرفتم شکست خویش را

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
 من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....


                 من جا گذاشتم
                  روزی در چشمانت

                   نگاهم را

              واز آن پس دیدم
                  اشکهایت در گریزند همه وقت
                       نکند اشک
               آب کند

                بشوید

                          ببرد

                              نگاهم را

 

دوستت دارم تا همیشه بی بهانه .................ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                         

اگر به اندازه يک سر سوزن دوستم داشته باشي....

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟ با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار، چرا تشنه بمانیم؟
چرا برای گنجشک هایی که از سفر آمده اند بوسه ای نفرستیم؟ چرا بر لبه آسمان ننشینیم،
و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟
به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن! می خواهد با تو حرف بزند عقربه هایش برایت دست تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.
راستی فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم،
کنار خانه تو می ایستم و نامت را به همه دیوارهای سنگی یاد می دهم.
چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم. من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو می رسانند.
من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند میبینم.
من خوب میدانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند.
از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم. افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم. گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند، می بینم.
ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است، حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی ........ «هرگز از تو جدا نخواهم شد»
       

نوسنده :دختری از جنس باران

2neshan.com

می دانم که نگاه های سردت در من اثر گذاشت...

اما افسوس که نگاه های گرم و سوزنده ی من در تو اثری نمی کرد...

به امید امدن روزی که رسیدن به تو ارزو نباشد...

قلبم را با تمام دلهره‌هاي کودکانه‌اش و با تمام دلتنگيهايش، صادقانه به تو تقديم مي‌کنم

                                                            

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بيا برگرد دوباره ..... جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 11:52

روبروم شب و سياهي     بي كسي پشت سرم     نمي تونم كه بمونم

 بايد از تو بگذرم    دارم از نفس مي افتم    تو هجوم سايه ها  

كاشكي بشكنه دوباره بغض اين گلايه ها

اون كه ميشكنه تو چشماي تو تصوير منه     گم شدن تو اين شب برهنه تقدير منه ......

                                         

يهو اومد و تو دلا موندش ......با رفتنش غمو تو دلا نشو ندش ....اومد و صداش و آزاد كرد و رفت و راه رو براي ديگران باز كرد ....چرا تو بايد بري كه ديگران آزاد باشند؟؟؟چرا تو بايد فدا مي شدي ...فداي كساني كه الان قد يه

سر سوزن هم برايت ارزش قايل نمي شوند ....تو كه استوارتر از اينها بودي .. پر پروازت رو كي ازت گرفت ......كي به مسافر خسته ات اعتنايي نكرد ..... كي به دهاتي ديروز مي خنديد .......

حالا تموم اون هايي كه پر پروازت رو ازت گرفتن به مسافرت اعتنايي نكردن به دهاتي تو خنديدند .... حالا همه چشم انتظار تو هستن ......

شادمهر جان بيا تا گل يخ تو دلا مون جوونه نكرده .... بيا تا بهار از دستهاي ما پر نزده .......اي زيباتر از زيبايي برگرد .....

                                                     

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

ای همه ی وجود من .....نبود تو نبود من سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 18:1
                  عشق

بار خدایا دل شکسته ام. برس به فریاد دل شکسته ی من .

نمی دانم تقصیر از من بود یا از او. نمی دانم من لیاقت عشق اورا نداشتم یا او لیاقت عشق مرا. نمی دانم ، به خدا دیگر هیچ نمی دانم .

از خود بیزارم و از مردم فراری .

دل شکسته ای غریبم.

آخرین بار که دیدمش مرا به یاد نداشت، مرا دید و از من گذشت . به اجبار به حرف واداشتمش. به او گفتم چرا؟ چرا مست و دیوانه ام کردی هنگامی که جدایی سرنوشتم بود؟! با تمسخر گفت نمی دانم .من عاشق تو نبودم من دل در گرو دیگری دارم . این را گفت و به سادگی از کنارم گذشت.

ذره های قلب شکسته ای که با امید کنار هم گذاشته بودم دوباره از هم شکافت و قطره های اشک به آرامی صورتم را خیس کرد.

خدایا چه قدر تنهایم. نه محرم رازی نه سنگ صبوری با که حرف از دل شکسته ام گویم . همه غریب اند و آشنایی نیست .

بار خدایا آتش عشق چه قدر سوزنده است و سوزنده تر از آن که نتوانی فریاد بر آری و بگویی سوختم. آه ، سوختم .

شعله های آتش عشق چه بی رحمانه مرا احاطه کرده است. عشق حتی به من فرصت به خود آمدن را نمی دهد. کاش حداقل طعم وصال را چشیده بودم . در فراق به فراق رسیدم و حتی رنگ وصال را هم ندیدم .

از وجودم تنها جسمی خاکی بر جای مانده . قلب و روانم به یغما برده شد . در تهی بودنم به دنبال قلب شکسته ام می گردم. سراغش را از که بگیرم ؟ از که .....

قلب به یغما برده ام را چه کسی به من باز می گرداند ؟

                                             

                                           

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 22:57

حق زندگي ..

كاش شقايق حق زندگي داشت...

كاش گل سرخ هم ذره اي سبز بود ،،،، كاش برگ هاي سرو رنگ سرخ را مي چشيدن

كاش چشمان سرخ من هم لحظه اي مي خوابيد يا اندكي آرام ميشد ...

وكاش چشمان سبز تو اندكي باز ميشد .... در نگاه من

             

بهونه ي زندگيم تا آخرش با هام باش سر مي زارم رو شونت فقط تو تكيه گام باش


كاش مي شد كه راز دلم را با نگاهم برايت بگويم .... چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 22:55

       

 

 

 

              

 

   

 

 

   روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري

          با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته

            توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

          اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه.

            حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد

            چي شد که اين شد

             فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس و دارم

اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم مثل خودم شيدا کنم تا

منتظرم بمونه

         ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار ،

              يقه هر دوتامونو بگيره

             و   انتظار بسر نرسه

             و فراق نصيبمون بشه

            اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه.

        پس

           نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم

                                     و اونو به خدا ميسپارم

                دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم

                     و آتيش عشقشو تو پستوي قلبم پنهون ميکنم

                       تاخودم تنهابسوزم

                                       و فقط دعا ميکنم

دعا مي كنم

هر جا که هست خوشبخت باشه

و من هم يه بار ديگه ببينمش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم

گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

خدارو شکر که مي تونم دوست داشتني ها رو دوست بدارم     

                       


قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي          

بهونه نداري بيدار بموني                               

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنج اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگي و اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داری

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگي و زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دورویي و صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي

                 


پروردگارا 

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند.   

                        

                                                    دوستت دارم

ديدار .....اگر مي خواهي مرا ببيني پلك هايت را روي هم بگذار و چشمانت را ببند ....من همان هستم كه هيچ وقت مرا نديدي ..

     

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بعد تو دارم با تنهايي رفاقت مي كنم آروم آروم به نداشتن تو عادت مي كنم ....... چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 16:7

                                          

وقتي رفتي هرچي خواستي ار اتاق من ببر ................آينه رو ببر با اين دل هميشه در به در .............ساعتمو ببر تا من دقيقه ها رو نشمرم.....عكستو ببر شايد يادم بره دوست دارم

اون كتا با رو ببر ديگه نمي خونمشون.....نامه ها تو پس بگير تا من نسو زونمشون .....اگه خواستي گليمو بردار از روي زمين .....اما گيتارمو با خودت نبر فقط همين ...

آخه گيتار من آهنگاي خوبي از بره .......تو نباشي اون منو به خيلي جاها ميبره .....جاي خالي تو با ترانه هم پر نمي شه .....اما اينجوري تحمل غمت ساده تره ....

از توي اتاق من هرچي دلت مي خواد ببر ......عينك آفتا بيمو بردار از روي چشماي تر .....دفتر نت هامو بردار از توي گنجه ي من .....ببر اون ترانه ها رو همشون به نامتن ....

سيبارم از رو درخت پشت پنجره بچين .....اما گيتا رمو با خودت نبر فقط

همين ......

              

                                       

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

كي دلش اين همه سنگه كه اون كيه گذاشته رفته خيلي ساده خيلي وقته .... دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 22:42
                                  

             اول رويا بودي .....بعد آرزو شدي .....و حالا يه كا بوسي برام ...

                  

روزی که برای اولین بار چشمانم در چشمانت خیره شد ترس تمام وجودم را برداشت

انگار حسی غریبی توی دلم بود ....آره از همون جا بود که دلم برای همیشه ازم خداحافظی کرد و اومد پیش تو .......ای کاش اون روز که دلم به سوی تو بی صبرانه پرواز می کرد می تونستم به تو بگم

که خوب ازش مراقبت کنی .....ای کاش بهت می گفتم دل من طاقت جدایی رو نداره یا حداقل بهت می گفتم که یه ذره هم که شده مواظبش باش آخه خیلی از تنهایی می ترسه خیلی.....

خیلی وقته که خبری ازش ندارم ......دل من کجایی؟ ......شقایق بدون تو نمی تونه نفس بکشه

اگه می خوای شقایق یکم از غصه هاش کم بشه دوباره برگرد که دیگه طاقت اینهمه تنهایی و انتظار رو ندارم

دل من بهت قول میدم اگه دوباره برگردی دیگه نمی زارم از پیشم سفر کنی به خدا نمی زارم

برگرد ......

                              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

هميشه عزيزي به شرطي كه دلت را جايي جا نگذاري ......... پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 12:53

شب ها ي بي تو .....

باز هم شب با تمام رازهايش فرا رسيد ومن در حصار اين قفس بيشتر از هميشه به تو مي انديشم ....تويي كه تمام لحظا ت زندگي مرا محاصره كرده اي

تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد تا با تمام دل تنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرند تا از درياي نگاهت قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله از دل كدامين شب و از عمق كدام جنگل خواهي آمد تا برايت قلبم .....اين بزرگترين سرمايه ام را پيش كشت كنم و به تو بگويم............. دوستت دارم .........


                                   

                              

                   هرگز از بي كسي خويش مرنج هرگز از دوري اين راه نگو

                        و هر آنگه كه دلت تنگ من است بهترين شعر مرا قاب كن و

                                             پشت نگاهت بگذار

                           تا كه تنها يي ات از ديدن من جا بخورد

                                     و بداند كه دل من با توست

                                      و همين نزديكي است

                 

                 

                                                 دوستت دارم

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 18:27
                                     

فقط من ...خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شايد چشمان زيبايت تار و پود نوشته هايم را بنوازد و مرا به ياد آري !!! آري من همانم كه مدتها ست از چشمت افتاده ام ولي هنوز هم خاكستر عشقمان را با يك گل سرخ عوض نمي كنم

فقط شقايق مي داند تو چه هستي ..... فقط .....

                                       

هيچ وقت از من نپرسيدي كه چرا هميشه نگران تو هستم ولي من هميشه از تو مي پرسم چرا هيچ وقت نگران من نشدي ...........

                                                        

در خواست ..

التماست نمي كنم ... به پايت نمي افتم فقط از تو در خواست ميكنم بگذار برايت بميرم .....

                                                 

هيچ كس و همه كس ...

روزي فكر مي كردم اگه كنارت هم نباشم هيچ كس را نمي بيني جز من .....ولي حالا به من ثابت شده است كه وقتي رو به رويت هم مي ايستم همه كس را مي بيني جز من .....

                                                         مي خواهم وقتي از كنارت مي گذرم ار ياد ببرم كه چقدر دوستت دارم .....  

    


           خداي مهربونم صدايم بزن      

                 

  صدايم بزن كه من محتاج توجه و لطف تو هستم من صدايت را هر لحظه در هر كجا مي شنوم وقتي در خانه هستم و تو در كنارمي وقتي سر جلسه ي امتحان هستن و تو نزديكمي .................وقتي مسافرت هستم و تو

با من همسفري .............در بيداري و خواب تو با مني ....واي بر من اگر از من برگردي...........آخر اين تويي كه با مني و بسيار پيش آمده كه من با تو نبودم ....وقتي به نداي وجدانم كه صداي توست گوش نكردم....

وقتي دل شكستم وقتي اشك در چشمي جاري كردم وقتي به خاطر رسيدن به منافعم جز مصلحت خودم به چيز ديگري فكر نكردم ..............باز تو با من بودي آبرويم را نريختي و مي دانم در دل آسماني ات منتظر بودي تا من دوباره

تغيير كنم و من واقعي شوم ...... خداوندا هر بار كه مشكلاتم در زندگي زياد ميشود و اشتبا هاتم تكرار ......سايه اي از لطف تو هميشه همه چيز را سر و سامان مي دهد و من چقدر زود شرمندگي را به خاطره ها مي سپارم

و باز دچار اشتباه ميشم ....پروردگارا باز هم من را ببخش و از خطاهاي جايز و نا جايزم بگذر.....دوباره از تو فرصت مي خواهم فرصتي براي ساختن هر آنچه به دست خويش ويران كردم .

خداوندا صدايم بزن .........                                                         

                                                                      

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه سی ام فروردین 1385 12:37

لحظه هامون چقدر تند تند از جلوي چشامون مي گذرن و ما بي اعتنا با تمام لحظه هاي قشنگمون خداحافظي مي كنيم.عبور لحظه ها را براي رسيدن لحظه اي كه با تو باشم دوست دارم ولي مي ترسم كه لحظه ها بگذرند

و من حسرت لحظه هايي را بخورم كه ديگر بر نمي گردنند.نمي دونم شمايي كه داري اين نوشته رو مي خوني تا حالا شده احساس كني يكي هست كه خيلي دوسش داري....................

تا حالا به اين فكر كردي كه اگه اون نباشه مثل يه مرده متحرك ميشي ..............تا حالا شده دلت براي كسي اونقدر تنگ بشه ولي نتوني ببينيش و يا صداش رو بشنوي....................

تا حالا شده كسي رو خيلي دوست داشته باشي ولي نتوني بهش بگي كه چقدراونو مي خواي ...............

تا حالا شده شبا به ياد كسي كه دوسش داري و لحظه هايي كه با هاش بودي اشك بريزي ........

اصلا تا حالا شده براي ديدن كسي لحظه شماري كني.............

تو تا به حال عاشق شدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه عاشق نيستي خوش به حالت ولي اگه عاشقي هيچ وقت به هيچ قيمتي حاضر نشو عشقت رو از دست بدي .................اگه عاشقي ولي نمي توني بهش بگي كه چقدر بهش نياز داري........اگه نمي توني بهش بگي

كه تموم لحظه هات داره با ياد اون مي گذره اشكال نداره.......... اگه يه روزي هم بهش گفتي كه عاشقانه دوسش داري ولي اون بي اعتنا به حرفت بهت گفت ازت بدم مياد .....ميدونم تحملش خيلي سخته

ولي غصه نخور دنيا از اين بازيهاي غم انگيز زياد داره ............ولي تو هميشه عاشق باش ...........يكم رو اين جمله فكر كن شايد يكمي آروم شدي .......اگه عاشق شدي انتظار عشق را از طرف مقابلت نداشته باش

اين مهمه كه تو تموم لحظه هاتو داري به ياد كسي مي گذروني كه عاشقانه دوسش داري ............

پس عاشق بمون ........

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد

خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

اينو بدون هر كسي نمي تونه عاشق بشه پس تو كه عاشقي.............هميشه عاشق بمون

                          

                                                              

                                   


قول دادي با من بموني يادته

من ستاره شدم و تو آسموني يادته

گفتي بي من نمي موني يادته                   

شباي عاشقيو ترانه خوني يادته

قول دادي با من بموني يادته

من ستاره شدم و تو آسموني ................تو آسموني

 

                           

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

یکی دیگه از سروده های خودم ...............من و تو ......... دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 15:8

          من و تو  

         من و تو يه جورايي مثل هميم انگاري هر دوتامون پراز غميم

              دلامون پيش هم ولي كلي غصه داريم  

                                         اما بازم براي به هم رسيدن يه عالمه اميد داريم

                انگاري غصه شده همزاد دلاي عاشقمون       

                                                                   نمي زارم از تو قلب من بري بيرون

          تموم در و پنجره هاي قلبمو بستم   

                                                 نمي زارم بشينه جز تو كسي تو قلب خستم

                                مي دونم كه نمي دوني بي تو من چقدر تنهام

                                خيلي خستم..از غم بي تو بودن روزي صد دفعه شكستم

                  دوست ندارم يه روزي قلب منو بشكني و       

                               بي اعتنا به عشقمون رد شيو تنهام بذاري

دوست ندارم روزي بياد كه اسم من يادت نياد 

                               به خدا اين دل من تا به ابد تو رو مي خواد

                      من فقط مي خوام كه باورم كني     

                                         بدوني دوست دارم عشقمو هاشا نكني 

                          

                                                     

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

ای کاش ..... میدونستی که چقدر دوست دارم ... چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 20:51

اي كاش ميدونستي كه بدون تو حتي نفس كشيدن هم برايم سخت است

اي كاش ميشد كه براي يكبار هم كه شده راه رفتن در زير باران را با هم تجربه مي كرديم

اي كاش ميدونستي كه چشمان شقايق بدون تو شب ها دريايي از اشك ميشود

اي كاش يك بار حرف دلم را از چشمان هميشه غمگينم مي خواندي

اي كاش هيچ وقت تو را نديده بودم كه اينگونه در نبودنت دلتنگ باشم

اي كاش اينقدر دلم برايت تنگ نمي شد

اي كاش ميشد دل تو اينقدر با دلم غريبه نبود

اي كاش ميدونستي كه شقايق بدون تو هيچ است ....

ولي افسوس كه تمام اي كاشها سرابي بيش نيست

اي كاش اي كاشها نبودند

                 

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده ................ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 14:55

                            هياهو

        عقده كردن دو تا چشمام واسه ديدنت عزيزم

                       بس كه هر روز گريه كردم

                      اشكي نيست تا كه بريزم

            واسه ي دوباره موندن توي اين همه هياهو

          ميرم تا آخر دنيا با همين چشماي كم سو 

            

       

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

اینم یکی از سروده های خودمه ............ به نام انتظار ... چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 14:51

انتظار

دلم رو با دلت گره زدي جوري كه نفهميدي چه آتيشي به جونم زدي

حالا ديگه من دل ندارم منه بي دل چيزي جز غم و غصه ندارم

وجودم وقتي هواي دلش رو ميكنه ميره توي خودش با غصه هاش سير مي كنه

حالا همه ي درد من شده دوري ز تو دلم ديگه دوريه عشقشو باور نمي كنه

عشق من اگرچه عشقي بي بهاست ولي تقصير من نيست تقصير دلاي بي وفاست

دل و قلب عاشقم ديگه نا نداره روزاي بي كسي رو باور نداره

انتظار دل من اگرچه پايان نداره ولي دل من با اين انتظار كه جون دار و نمي ميره

                 

                   همیشه دوستت دارم بی آنکه در رکود نشستن باشم

              

                              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تقدیم به بهترینم..... چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 14:46
                            


من واسه به تو رسيدن پلي از عاطفه ساختم

اين مسير و عاشقونه من به آسمون ميتاختم

تو همون ستاره هستي توي آسمون شرقي

تو مثل كره بلوري..تو درخشنده تو برفي

بگير دستامو تو دستت داره دستات جنس الماس

راز ما با شب مي مونه نگران نباش اون از ماست

در تنها ترين تنهايي ام تنها كسم تنهاي تنهايم گذاشت خدايا كاري كن كه در تنها ترين تنهايي اش تنها كسش تنهاي تنهايش نگذارد.....


              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

چرا روی قلبم پا گذاشتی...............چرا؟؟؟؟؟ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 14:39

تا قيامت

     تو كتاب خستگي هام تو خطوط سرنوشتم

    اسم تو گمشد و من با خون دل از تو نوشتم

    كه تويي تقديس عشقم براي هميشه بودن

    واسه ترانه خوندن واسه عاشقانه موندن

    چرا در اوج پرستش روي قلبم پا گذاشتي

    دل به نا باوري بستي رفتي و ازم گذشتي

   ديگه هيچ كس مثل من لايق شهر نگات نيست

    ناجي ترانه ي عشق تا هميشه با وفات نيست

     گرچه تو دوسم نداري ولي من بازم همونم

     اين منم كه تا قيامت پاي عشق تو مي مونم

                     

Image hosting by TinyPic

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

حیف اون همه صداقت ............ جمعه هجدهم فروردین 1385 0:18
                                    

                                                                                                                   

                                                         

                    ر آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا يادم كني.

 

                                           

                                   حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا

                                    حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا

                                 حيف گرماي دستم كه سپردمش به سردي

                                      حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت

                                      حيف اعتماد اون روز حيف واژه ي خيانت

                                     حيف اون همه دعا هام واسه غصه هات تو شبها

                                       حيف هرچي كه سپردم حيف هرچي كه نبودي

                                            حيف روزها و شبايي كه به خاطر تو سر شد

                                         حيف با وفايي من حيف عشق و اعتمادم

                                                     حيف اون دسته گلي كه توي پاييز به تو دادم

                                            حيف فرصتهاي قلبم حيف عمرم

                                      حيف اشكايي كه ريختم واسه تو وقتي نبودي

                      

پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا يادم كني.

 د

 

در  

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

اینقدر دوستت دارم که بشنوی خندت میگیره... سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 21:32
 

 

             

              آسماني ديگر

                از ته كدام قصه سرازير شدي كه دستانت هميشه بسته ماند............ و رنگ نگاهت     را  هيچ  آسماني به خاطر نسپرد...........

             شايد رفته اي تا آسماني ديگر............شايد رفته اي تا رهايي دستانت

                          دوستت دارم اي گل هميشه جاودانه در قلبم (..........)


                                                            

                              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 21:23

گل رز من

در تنگناي حادثه در عمق آب هاي اقيا نوس وقتي نامت را شنيدم نجات يا فتم

و قتي چشمانت را ديدم ايمان آوردم

به اين خداي زميني تو بهترين گل بودي كه در باغ زندگيم شكفتي و كمبود باغبان را به هيچ كس نگفتي

بهترينم تو بمان كه بهتر از تو نمي يابم و نازنين تر از تو كمياب است .....

                        دوستت دارم                   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

دل من تو رو می خواد ............ دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 20:10

                دوست دارم تو را ببينم ....

              من و صندلي خالي روي آب تو و حرفاي خيالي و نقاب

             من بي گناه و گريه زير شب تو و ديدنت به سالي توي خواب

             تك و تنها تا سحر به اسم تو خاطرات رنگيمو نو مي سو زونم توي تب

              وقتي كه چشمامو رو هم ميزارم ميبينم بغض گريه رو با فرياد سكوتم مياري

              ديدن تو واسه من خواب محا له مي دونم ماه من تو قصه هات ماه هلاله مي دونم

                       ديگه تا آخر خط راهي نمونده نازنين ديگه تو قصه ي من ماهي نمونده نازنين

                          رفتن تو واسه من زخم رو بال مدوني؟ توي قلب عاشقي آهي نمونده نازنين

                        تقديم به كسي كه حتي قطرات با ران هم در بنايش نا توانند(..........)

 

 

 

                       

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 15:39
                       

 

 

              

                                           دلم برایت تنگ می شود

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

خیلی سخته دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 12:4
                                        

                  

    خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

                                           چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه

             خيلي سخته وقشنگه آشنايي زير بارون

                                         اگه چتر نداشته باشن توي دستا هر دو تاشون

                                   خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي   

                                                                   اما وقتي كه بهار شد به جوري ازش جدا شي

         

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: شقایق & Designer: Hessam Sedaghati

music

explorer blog

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران