تبليغاتX
music

نغمه های تنهایی شقایق
نغمه های تنهایی شقایق
تمام زندگی را از دریا بیاموز زیرا برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد
بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره...حس میکنم پیش منی وقتی که بارون می باره... یکشنبه نوزدهم آبان 1387 21:15
 

       

    

 همان گونه که امدم از خیالت پاک می شوم

ارام، نرم، اهسته، بی چرا و بی صدا

قول می دهم ذره ای صدای رفتنم

ارامش سکوتت را بر هم نزند

ای کاش می فهمیدی دلم برای تمام دیدارهای پرشورمان چقدر تنگ شده

اما تاب و توان انتظارم نیست

من به همان بهانه ی کوچک اشناییمان می روم

شاید هم تو می روی

من برای ماندن خسته ام

حجم سرد این سکوت امانم را بریده

دلم برایت تنگ می شود

ای کاش کسی می دانست تا کی باید دلتنگ بود

چه فرقی دارد وقتی تنها حاصل بودنمان سکوت است و سکوت

انگار که نه کسی رفته نه کسی امده

بهار می اید چه باشم، چه نباشم

اما وقتی بهار را یافتی و در شگفتن ان سرمستانه لبخند زدی

به یاد بیاور چه کسی

مشتاق دیدن لبخند بهاریت بود و تو چه بی تفاوت دریغ کردی.....

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

به سراغت می آیم،آهسته و آرام... یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 22:48

به سراغت می آیم،

آهسته و آرام،

آنچنان که ترک برندارد چینی تنهاییت.

به سراغت می آیم،

تا تو را بیاموزم ،

که از پله ی تنهایی بالا روی،

چند قدم رسیده به خدا روی قله یکتایی برسی،

انجا که بتوانی خدا را لمس کنی.

به سراغت می آیم،

آنچنان که تو را برسانم به آن اوج هزاران پایی،

آنجایی که نو ک انگشتانت ستارگان را لمس کنند.

، به سراغت اگر آمدم

ستاره ا ی به من ببخش

که آنرا نگینی کنم برای انگشتر وجودم

                    

              

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

اي عزيز رفته از دست... یکشنبه دوم تیر 1387 14:49

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغ هم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم، روزگارم، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم، از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود...

      

                   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد... شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:4

بدون اينكه من بخوام....

يه روز بدون اينكه من بخوام شروعش كردي.گفتي دنيا رو به پام ميريزي،هيچ كس رو مثل من دوست نداري.مي گفتي بيا يه عشق پاك رو شروع كنيم.

هميشه حرف مي زدي حرف هايي كه من هيچ چيزش را نمي فهميدم.من اصلا دوستت نداشتم.

شب ها زمزمه هاي عاشقانه ات را گوش مي كردم و روزها به خاطرش گريه ميكردم.

اين كه چقدر سنگ دلم واين همه عشق تو رو بي جواب مي گذارم.

هميشه منتظ بودي بگم دوستت دارم ...و من فقط برابر تمناي تو سكوت مي كردم.

رفتي سفر.... قرار بود چند روزه برگردي. وقتي چند روز شد يك هفته تازه ديدم طافتم تموم شده،

انگار تموم آدم ها برام تو شدن.نفهميدم چرا تنهام گذاشتي، شايد مي خواستي تنبيهم كني وشايدم امتحان!

هرچه بود بدون تو خيلي سخت گذشت. شب ها و روزها دنبال عادت حرف هات بودم . به تحليل مي رفتم و با هر تلنگر اشكم سرازير مي شد ، كارم شد مرور خاطرات توو تكرار حرف هات. شب ها به آسمان نگاه مي كردم و ستاره اي
 كه تو براي عشقمون انتخاب كرده بودي رو دنبال مي كردم ، ستاره ي پر نور زندگي ما كه تو به من بخشيده بودي.....ديگه احساس پوچي مي كردم و مي خواستم خودم رو از اين زندگي بدون تو خلاص كنم. مني كه خودم رو سنگ دل ترين آدم مي دونستم حالا عاشق تو بودم .

چقدر اون روزها اشتباه كردم و تو رو تنها گذاشتم . حالا خودم درد تنهايي يك عاشق رو مي فهميدم . .......

بالاخره آمدي.... سفر چند ماهه تموم شد ودنيام تغيير كرد. حالا ديگه تو اون عاشق نبودي و تو نگاهت هيچ جيز نبود. چشم ها ودست هايت سرد و يخ بودن ، جامون عوض شده بود و حالا تو از من عاشق بيزار بودي.

فكر كردم اگه بهت بگم دوست دارم شايد اوضاع عوض بشه. آخه تو هميشه آرزو داشتي ابن جمله رو از دهان من بشنوي . اما وقتي با تمام احساسم بعد ار تعريف شب ها و روزهاي تنهايي بهت گفتم دوستت دارم چنان سرد نگاهم كردي
كه دلم لرزيد. گفتي دوست داشتن تو ديگه به درد من نمي خوره وبرام مهم نيست. شكستم ...

آرزوها دست از سرم بر نمي داشتن ، فقط مي خواستم يه بار ريگه با صداي گرم منو خطاب كني و كاش فقط يه بار ديگه بگي دوستم داري.....

دوباره رفتي سفر اين بار بدون بازگشت و براي هميشه.

يه روز بدون اينكه من بخوام شروع كردي و حالا باز بدون اين كه من بخوام تمومش مي كني.

حالا ديگه ستاره عشق ما كم نور ترين ستاره آسمان هاست.......

 

                    

                     

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

من هوای گریه کردن تو صدای گریه من پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 22:43

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين ميکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ اين دل ِ تنهای ِ غمگين ميکنم.

 

 من می پذيرم رفته ای،

و بر نمی گردی همين!

خود را برای ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

 

 کم کم ز يادم می روی،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخی اش

صد بار تضمين ميکنم.

            

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

روزهاي تنهايي سخت نيست ...سرده . . . جمعه چهاردهم دی 1386 21:16

مشتاق تر از ديروز . .                                                      .

 

نمي دانم چند سال پيش بود ....

من بودم و تنهايي              خيابان و ازدحام مردم

 

تنها و خرسند از اين تنهايي

 

تو آمدي با آن اسب سياه آهنينت

 

         نگاه كردي و دل نبستم

 

دام انداختي اما گريختم

                                           وباز فردا تكرار قصه امروز

وآنچه نبايد !!

                          دل بستن

اما نه با نگاه اول

                                          با تداوم نگاه در روزهاي بعد

 

مي خواستمت ...اما نه !!             محتاج بودم به خواستنت

 

مشتاق به ديدنت                           و معتاد به طنين نفس هايت

 

             و حالا مي خواهمت هنوز

 

مشتاق تر از ديروز . . .

                                  

                           

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

ديروز بهار بود همان روزي كه تو رفتي ....اما زمستونم بود ....زمستون آرزوهاي بر باد رفتم.... سه شنبه هشتم آبان 1386 22:4

به تو می اندیشم

نه به ابر...

نه به اب...

نه به برگ...

نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
همه را می شنوم,می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی,
تک وتنهابه تو می اندیشم!
همه وقت,
همه جا,
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
توبدان این را
تنها تو بدان
تو بیا,
توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو,به جای همه ی گل ها بخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
پاسخ چلچله هارا توبگو!
قصه ی ابرها را تو بخوان!
تو بمان با من,تنها تو بمان!
در دل ساغرهستی تو بجوش!

من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!

 

        TinyPic image

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

زود زود از تو دلم تنگ است . . . سه شنبه هفدهم مهر 1386 20:38

گرچه با من مي نشيني

 

       دير دير 

اما. . .

               زود زود

 

از تو دلم تنگ است

     زود زود

 

         از انفجار بغض لبريزم

 

مثل يك عصر غبار و مه

 

                        غم انگيزم

عصر باران و عبور برگ

 

كوچه هاي خلوت و خاكي

 

                         در هواي چشمهاي تو

                        من ز چشم آه مي ريزم. . .   

     TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

نشانه ها و معجزات........ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 10:31

چه می بینید ؟  چه می شنوید ؟  چه احساس می کنید؟

 

وقتی سوزان شنید که در هر دو دانشگاه هاروارد و براون قبول شده برای گزینش بهتر ، از پدرش کمک خواست ، پدر اظهار داشت هر دو دانشگاه عالی است ولی خودت باید تصمیم بگیری.

درهمین لحظه زنگ در خانه به صدا در آمد ، کسی در آستانه در ایستاده بود که می گفت گم شده است و برای راهنمایی آمده بود .

او گرمکنی بر تن داشت که روی آن با خط درشت و به رنگ زرشکی نوشته شده بود: ((هاروارد)).

 

ممکن است در زندگی ما به این  نشانه ها برخورد کرده باشیم ولی توجهی نکرده ایم.

 

آیا این نشانه ها اتفاقی هستند ؟

 

Sagittarius

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تقديم به . . . شنبه هفدهم شهریور 1386 18:10
تحقق بخشيدن به افسانه شخصي يگانه وظيفه آدميان است

همه چيز تنها يك چيز است. و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي.

centeur

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: شقایق & Designer: Hessam Sedaghati

music

explorer blog

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران